تبليغاتX
واهسپور
نگاهی به تاریخ پرشکوه ایران زمین .
درهمآميزي دو مفهوم«نژاد» (Race) و «قوميت» (Ethnicity) پديده اي است غيرمنطقي كه به طور گسترده اي در ميان عامه ايرانيان و سوگمندانه حتي ميان نخبگان ايراني نيز وجود دارد.با خواندن متون اينترنتي و غيراينترنتي توليدشده توسط ايرانيان بارها و بارها با عبارات نامفهوم و بي معنايي مانند «نژاد آريايي»، «نژاد عرب» ، ، «نژاد ترك» و از اينها خنده دارتر و مضحك تر «نژاد هندواروپايي» ، «نژاد سامي» ، «نژاد آلتاييك» و ... روبرو مي شويم.در صورتی که  توضيح داده بودم كه انسان هاي مدرن تنها در ۴ گروه بزرگ نژادي طبقه بندي مي شوند كه هر يك داراي ويژگي هاي مشخص و متمايز فيزيولوژيكي-روانشناختي مي باشند،در حالي كه اگر بخواهيم براي هر قومي يك گروه نژادي تعريف كنيم شايد مجبور شويم تا بيش از چندين هزار نژاد و نژادك تعريف كنيم كه بيشينه آنها فاقد يك تعريف صحیح و چهارچوب بندي متمایزکننده ای از ويژگي های یادشده خواهند بود.

مسئله مهمتري كه اين ناآگاهي در پي مي آورد،كژي ها و ناراستي هايي است كه به بحث بررسي تاريخ نژادي و قومي ملت ها وارد مي شود.بدين معنا كه به علت اينكه بسياري قوميت و نژاد را يكي مي پندارند، تغييرات زباني-قومي را همپا و همتزاز تغييرات نژادي-بيولوژيك و چه بسا دقيقا همانند و همسان آن در نظر مي گيرند و تاريخ ملت ها را بر اين مبناي نادرست و نابخردانه بنيان مي نهند.در چهارچوب اين روش شناسي معيوب،جايگشت زباني يك قوم دقيقا برابر است با بوجود آمدن تغييرات اساسي بيولوژيك در ميان افراد آن قوم.گويي واژه ها و دستور يك زبان مي تواند ژن ها را دچار دگرگوني و تحول بنيادين سازد!

بديهي است كه منطق قوميت=نژاد و تغيير قومي=تغيير نژادي براي افرادي كه حتي اندكي نيز با دانشهاي آنتروپولوژي و قوم نگاري آشنايي داشته باشند،منطقي بي معنا و بي پايه است.علت اين است كه دو مفهوم «قوميت» و «نژاد» دو مفهوم كاملا متفاوت و به طور بنيادين نامرتبط هستند.عناصر تشكيل دهنده قوميت را زبان مشترك،فرهنگ و آداب و رسوم و آيين هاي مشترك،سرزمين مشترك،تاريخ مشترك و مفاهيمي از اين دست شامل مي شود،در حالي كه نژاد يك مفهوم بيولوژيكي است كه تنها با زيستبوم اندركنش دارد و بس! پس بوجود آمدن تغييراتي كه مولفه هاي فرهنگي مانند زبان و آيين ها را دربرگرفته و هويت قومي يك ملت فرضي را دگرگون مي سازد،هيچگونه شرط لازمي براي ايجاد تغييرات در هويت نژادي آن ملت ايجاد نمي كند.به ديگر سخن مردماني مي توانند در اثر رويدادهاي گوناگون زبان خويش را تغيير داده و به قومي ديگر تبديل بشوند بدون آنكه خزانه ژنتيكي شان (gene pool) تغييري كند.( حالت ۱) عكس قضيه نيز برقرار است : ممكن است مردماني در اثر رويدادهاي گوناگون دچار تغييرات نژادي-بيولوژيك شوند بي آنكه زبان و فرهنگ خويش را از دست داده و به قومي ديگر تبديل شوند.(حالت ۲) البته حالت سومي هم وجود دارد كه مردماني در آن واحد هم دچار تغييرات قومي بشوند و هم تغييرات نژادي(حالت ۳) ،اما همانگونه كه گفتم هيچ لزومي در اين باره وجود ندارد.

براي آنكه مبناي حالت هاي سه گانه ارتباط ميان تغييرات قومي با تغييرات نژادي را بهتر بفهميم براي هر يك آنها مثالي بزنيم:

مثال حالت ۱: آذربايجاني ها - مردماني كه در اثر سلطه سياسي قبيله ها و ايلات تركمان در طول سده هاي ۱۱ تا ۱۸ ميلادي دچار دگرگشت زباني شدند،بي آنكه آميختگي با نژاد مغوليسان داشته و هويت نژادي قفقازيسان خويش را از كف بدهند.

مثال حالت ۲: عرب ها - مردماني كه به دليل تجارت برده،با نژاد سياه آميخته و هويت نژادي خويش را از دست دادند بي آنكه دچار دگرگشت زباني-قومي بشوند.

مثال حالت ۳: بوميان آمريكاي جنوبي و مركزي - مردماني كه در اثر سلطه و مهاجرت اسپانيايي ها و پرتغالي ها هم هويت نژادي مغوليسان خويش را از دست دادند و هم هويت قومي خود را

مورد بريتانيا- جايگشت هاي پي در پي قومي ، خلوص و تداوم نژادي

سرزمين بريتانيا نمونه بسيار خوبي براي حالت ۱ است،يعني زماني كه يك ملت بي آنكه دچار تغييرات نژادي و بيولوژيكي شود،در اثر رويدادهاي عمدتا سياسي زبان خويش را از دست مي دهد.

در مجموعه «مردمان بریتانیا» (Peoples of Britain) كه از سوي سايت بي.بي.سي تهيه شده است،مي خوانيم:

For over 10,000 years people have been moving into - and out of - Britain, sometimes in substantial numbers, yet there has always been a basic continuity of population.
The gene pool of the island has changed, but more slowly and far less completely than implied by the old 'invasion model', and the notion of medium-scale migrations, once the key explanation for change in early Britain, has been widely discredited.
Substantial genetic continuity of population does not preclude profound shifts in culture and identity. It is actually quite common to observe important cultural change, including adoption of wholly new identities, with little or no biological change to a population.
به ديگر سخن عليرغم آنكه شبه جزيره بريتانيا بارها و بارها مورد هجوم و تازش اقوامي مانند سلت ها، رومي ها، انگلوساكسون ها،وايكينگ ها ،نرمان ها و ديگران قرار گرفته،اما خزانه ژنتيكي بريتانيايي ها تقريبا به طور اساسي بلاتغيير مانده و به ديگر سخن امروز همان خوني در رگ هاي اينان جريان دارد كه پيش از هجوم سلت ها در رگ هاي آنان جريان داشته است
.

خواننده نبايستي تصور كند كه اين ادعاي بي.بي.سي ناشي از احساسات و گرايش هاي ناسيوناليستي نويسندگان اين مجموعه براي ايجاد نوعي غرور ملي در انگليسي هاست،چراكه صحت اين ادعا توسط دانش ژنتيك ثابت شده است.:
Miles, research fellow at the Institute of Archaeology in Oxford, England, says recent genetic and archaeological evidence puts a new perspective on the history of the British people.
"There's been a lot of arguing over the last ten years, but it's now more or less agreed that about 80 percent of Britons' genes come from hunter-gatherers who came in immediately after the Ice Age,"

«ديويد مايلز»،عضو موسسه باستان شناسي در آكسفورد انگلستان با انتشار تحقيقات خود در كتابي به نام «قبايل بريتانيا» (peoples of Britain) نشان داده است كه كمآبيش ۸۰ درصد ژن هاي مردمان كنوني بريتانيا به يك جمعيت كوچك شكارگر-گردآور بازمي گردد كه بلافاصله پس از پايان عصر يخبندان وارد اين سرزمين شده اند.

اين تحقيق با استفاده از روش هاي مدرن و كارآي باستان شناسي و ژنتيك مانند بررسي گروه هاي خوني ، بقاياي اكسيژن در دندان ها و نمونه هاي
DNA برداشته شده از بقاياي استخوان ها انجام شده است.به گفته مايلز،مهمترين ويژگي ريختارشناسي بريتانيايي ها «موي سرخ» بوده است.«تاكتيوس» مورخ رومي حدود ۲۰۰۰ سال پيش و به هنگام ورود روميان به بريتانيا از فراواني موي سرخ در ميان مردمان اين سرزمين شگفت زده شده بود.اين در حالي است كه به گفته مايلز امروز نيز بر اساس يافته هاي پژوهشگران بيشترين فراواني موي سرخ در مناطق اسكاتلند و ولز مشاهده شده است

زبان كنوني انگليسي- حاصل تازش چند هزار ژرمني

مي دانيم كه زبان كنوني بريتانيايي ها
- انگليسي - جزو خانواده زبان هاي ژرمني است.با يادآوري مدل معيوب تغيير قومي=تغيير نژادي مي خواهيم ببينيم كه دگرگشت زبان بريتانيايي ها به انگليسي پيآمد چگونه تازشي از سوي انگلوساكسون ها بوده است.در اين باره در صفحه يادشده مي خوانيم:

For the English, their defining period was the arrival of Germanic tribes known collectively as the Anglo-Saxons. Some researchers suggest this invasion consisted of as few as 10,000 to 25,000 people—not enough to displace existing inhabitants.
به ديگر سخن شمار تازشگران آنگلوساكسون از رقم نازل ۲۵۰۰۰ نفر فراتر نمي رفته است
.اين در حالي است كه بريتانيا صدها سال پيش از تازش آنگلوساكسون ها و در زمان روميان حدود ۳.۵ ميليون نفر جمعيت داشته است:

Population estimates based on the size and density of settlements put Britain's population at about 3.5 million by the time Romans invaded in A.D. 43.
بنابراين حتي اگر فرض كنيم كه جمعيت بريتانيا در آن قرون ثابت بوده باشد نيز،باز نسبت ميان مهاجمان ژرمني با بوميان بريتانيا حداكثر ۰.۷ درصد بوده است! بديهي است كه چنين نسبتي مانع از ايجاد تغييرات بيولوژيكي در حدي كه ارزش صحبت كردن داشته باشد،شده و هر گونه تصور تبار ژرمني براي بريتانيايي ها را احمقانه مي سازد.

در پايان مايلز نتيجه مي گيرد كه:

Probably what we're dealing with is a majority of British people who were dominated politically by a new elite
و اينكه:

They were swamped culturally but not genetically
به عبارت بهتر،چندين هزار آنگلوساكسون مهاجم با تشكيل يك قشر مسلط سياسي بر چندين ميليون بومي بريتانيايي چيره شده و صرفا تغييري در زبان بريتانيايي ها پديد آوردند،بي آنكه خزانه ژنتيكي اينان را دچار دگرگوني سازند.

شباهت بريتانيا با آذربايجان

بيگمان شما نيز متوجه مشابهت فرآيندهاي دگرگشت در دو سرزمين بريتانيا و آذربايجان شده ايد .در هر دو سرزمين،قبايل خشن مهاجم - ژرمن ها و تركمن ها - با ايجاد سلطه سياسي زبان خويش را بر انبوه تاوده هاي ميليوني بومي - بريتانيايي ها و آذربايجاني ها - تحميل كردند،بي آنكه خزانه ژنتيكي اينان را دچار تغيير سازند.ديگر شباهت ميان بريتانيايي ها و آذربايجاني ها در اين است كه هر دو پس از پذيرش زبان مهاجم از حل شدن در دنياي مهاجمان - دنياهاي ژرمني و تركي - سرباز زده و هويت مستقل تاريخي خويش را حفظ كردند.چه كسي است كه بتواند نقش بريتانيا را در سركوب زياده خواهي آلماني ها در جنگ هاي جهاني يكم و دوم و نقش آذربايجاني ها را در ناكام گذاردن توطئه هاي سلطه جويانه تركان عثمانلو در سده هاي ۱۶ و ۱۷ ناديده بگيرد؟!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

مقدمه ای بر نژادشناسی

 

نژاد بشر بر اساس مجموعه ای از ویژگی های فیزیکی به ۴ گروه بزرگ تقسیم می شود که هر یک از این گروه ها دارای صفات روانشناختی و فکری ویژه خود می باشند.این گروه های چهارگانه عبارتند از:


۱-نژاد قفقازیسان یا سپید (Caucasoid/White Race
نیاخاک این نژاد آسیای باختری است اما این نژاد با مهاجرت های آرام و توده ای از این نقطه ابتدا به اروپا،شمال و شرق آفریقا ،آسیای میانه و شبه قاره هند و سپس با بهره گیری از خشونت به قاره های آمریکا و استرالیا راه یافته است.

 

ویژگی های فیزیکی نژاد قفقازیسان:
موی نرم،ابروهای مشخص،حدقه تورفته چشم،چشم بزرگ،رنگ پوست از صورتی روشن تا قهوه ای،بالا بودن ریشه آغازین بینی،بینی باریک و برجسته،عقب رفتگی آرواره،چانه برجسته،موی انبوه صورت و بدن

 

ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد قفقازیسان و دستآوردهای آن:
انسان قفقازیسان انرژیک،خلاق،متفکر و ماجراجو است.به همین دلایل این نژاد مهمترین نژاد بشر در سراسر تاریخ بوده و کهن ترین و درخشان ترین تمدن های تاریخ مانند سومر،بابل،مصر،هند،ایران،یونان، روم،فینیقیه و ... را آفریده و بشریت بیشترین اختراعات و دستآوردهای علمی خود را مدیون این نژاد بزرگ است.


۲-نژاد مغولیسان یا زرد (Mongoloid/Yellow Race)


نیاخاک این نژاد در بخش های شمالی آسیای خاوری است اما به تدریج با مهاجرت های آرام و یا خشن به قاره آمریکا،جنوب شرقی آسیا و سپس به سیبری غربی،آسیای میانه و شمال شرقی اروپا راه یافته است.


ویژگی های فیزیکی نژاد مغولیسان:
موی بسیار زبر و صاف سیاه،عنبیه بسیار سیاه چشم،رنگ پوست غالبا زرد و زرد مایل به سرخ، چشم تنگ و مورب،بینی پهن و گوشت آلود و نابرجسته،فاصله زیاد میان ابرو و چشم،ابروهای بافاصله و تنک، صورت پهن،صاف و فاقد برجستگی،گونه پهن و بزرگ و صورت و بدن کم مو .

ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد مغولیسان و دستآوردهای آن:
انسان مغولیسان خوددار و جدی بوده،باهوش و پرکار است اما خلاقیت،ابتکار و جسارت نژاد سفید را ندارد.به همین دلایل علیرغم خلق تمدن های عظیمی مانند تمدن چین،دستآوردهایش قیاس پذیر با نژاد قفقازیسان نیست.با این حال نزدیک ترین نژاد به نژاد قفقازیسان را بایستی بدون شک نژاد مغولیسان دانست.


۳-نژاد نگروسان یا سیاه (Negroid/Black Race)
نیاخاک این نژاد مناطق گرمسیری آفریقای جنوب صحرا است اما در دوران های تاریخی در اثر پدیده برده داری و توسط نژاد قفقازیسان به نقاط دیگر جهان مانند شبه جزیره عربستان و قاره آمریکا راه یافته است.


ویژگی های فیزیکی نژاد نگروسان:
موی بسیار زبر و موج دار سیاه،عنبیه بسیار سیاه چشم،سفیده ناشفاف چشم،رنگ پوست از قهوه ای تیره تا سیاه،چشم بسیار بزرگ،بینی کوتاه،پهن و گوشت آلود،پیش آمدگی آرواره،لب کلفت و برگشته گوشت آلود،چانه باریک،ابروی نامشخص و تنک،دندان های بزرگ،موی اندک صورت و بدن

 

ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد نگروسان و دستآوردهای آن:
انسان نگروسان تحریک پذیر،سرخوش و تنبل است.به همین دلایل این نژاد هیچگونه مشارکتی در تکوین تمدن بشری نداشته است و همیشه یا در جنگل های آفریقا سرگردان بوده و یا بردگی نژاد قفقازیسان را می کرده است.با این حال انسان نگروسان دارای توان بدنی بسیار بوده و لذا در تاریخ معاصر به دستآوردهای فراوانی در میادین ورزشی دست یافته است.


۴-نژاد استرالیاییسان (Australoid Race)
نیاخاک این نژاد در جنوب قاره آسیا و قاره استرالیا بوده اما در اثر پیشروی و ریزش نژادهای قفقازیسان و مغولیسان بسیاری از سرزمین های پیشین خود را از دست داده است.


ویژگی های فیزیکی نژاد استرالیاییسان:
موی زبر و موج دار قهوه ای،چشم درشت،رنگ پوست قهوه ای،بینی بسیار کوتاه و پهن،ابروی پرپشت، پیش آمدگی نسبی آرواره،صورت پهن،لب های درشت،گونه های عقب رفته و نابرجسته، موی انبوه صورت و بدن

 

ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد استرالیاییسان:
انسان استرالیاییسان گوشه گیر،انزواجو،تنبل،انطباق پذیر و خطرگریز و در همان حال دارای عواطفی نیرومند است.این نژاد که محتملا دارای پایین ترین سطح هوشی در میان نژادهای بشر است،تا کنون هیچ گونه دستآوردی اعم از فکری،مادی و حتی ورزشی نداشته است.


 

   در این نوشتار چکیده مطالعات و پژوهشهای چندین ماهه ام را درباره ریشه ها و تاریخ نژادهای 4 گانه انسانی و نیز درباره برخی تفاوت های ساختاری و بیولوژیک و دلیل عقب ماندگی نژاد سیاه برایتان بازگویم.
حدود 5 میلیون سال پیش شاخه ای از "انسان ریخت ها" (Hominids) راه تکاملی خویش را از شاخه دیگری که امروزه به شمپانزه ها ختم شده است جدا نموده و مسیری پرپیچ و خم را که به زایش انسان کنونی انجامید, برای خویش برگزید.پس از گذشت 2.2 میلیون سال, شاخه دیگری از این انسان ریخت ها که شباهت بسیار بیشتری به انسان های امروزی داشته و تحت عنوان "هومو هبیلیس" (Homo Habilis) شناخته می شوند پا به عرصه وجود نهادند.

 
در خلال یک میلیون سال بعدی, گروهی از هومو هبیلیس های کاوشگر زادگاه دیرینه خویش یعنی "آفریقا" را ترک گفته و از راه سواحل آفریقای شمالی و شرقی وارد پهنه گسترده اوراسیا شدند.آن دسته از هومو هبیلیس هایی که وارد اوراسیا شدند به دلایل زیرین با آهنگی بسیار تندتر از همنوعان آفریقایی شان مسیر تکامل را پیمودند :

1)کمبود غذا در دشت ها و کوهستان های اوراسیا نسبت به جنگل های بارور آفریقا باعث شد تا "برنامه ریزی" برای آینده, به تاخیر انداختن جفت گیری و سخت کوشی بیشتر برای یافتن خوراک لازم افتاده و لذا تنها افرادی موفق به ادامه حیات و بقا شوند که دارای هوش کافی برای داشتن شرایط لازم ادامه بقا بودند. بدین سان به تدریج شمار هومو هبیلیس های کم هوش و کدنگ که در اثر ناتوانی برای ادامه بقا نابود می شدند کاهش یافته و نسل های بعدی بیشتر از فرزندان هومو هبیلیس های باهوشی بودند که این جنگ حیاتی را با تکیه بر هوش و ذکاوت خویش به سلامت به پایان برده بودند در واقع میتوان بیان کرد که اینها بیشتر در معرض انتخاب طبیعی قرار گرفتند . .

 
2)سردتر بودن هوای اوراسیا به نسبت قاره آفریقا عاملی مهم در بزرگ تر شدن جمجمه هومو هبیلیس های اوراسیایی نسبت به همتایان آفریقایی شان

 بود.امروزه ثابت شده است که جمجمه های بزرگ و پهن برای محیط های سرد و جمجمه های دراز و باریک برای محیط های گرم دارای سازگاری بیشتر هستند و از آنجا که هوش رابطه ای مستقیم با حجم داخلی جمجمه دارد, هومو هبیلیس های اوراسیایی در طول نسل ها و در اثر انتخاب طبیعی دارای سر های بزرگ تر و در نتیجه هوش بیشتری گشتند .

 

این عوامل باعث شدند تا هومو هبیلیس های اوراسیایی به سرعت به گونه ای پیشرفته تر به نام "هومو ارکتوس" تکامل یابند . این فرآیند در اوراسیای غربی دارای سرعتی بیشتری بود به گونه ای که در طی 700 سال گونه ی انسان مدرن یعنی هومو ساپین در آسیای غربی پا به عرصه وجود نهاد . پیشرفته ترین گونه ی هومو ساپین هم "کرو ماگنون" بود که جد اعلای همه شاخه های گوناگون نژاد سپید یا قفقازیسان از نوردیک تا آلپی و مدیترانه ای به شمار می رود.این گونه بسیار پیشرفته و باهوش دارای بزرگترین جمجمه ها و متناسب ترین اندام ها میان کلیه انسان ریخت ها از ابتدای تکامل تا به امروز بوده است.

از آنجا که انسان های کروماگنون دارای هوش و توانایی بیشتری نسبت به گونه های انسانی همچنان در حال زندگی در آن زمان مانند هومو هبیلیس ها و هومو ارکتوس ها بودند, به تدریج موفق به ازدیاد نسل بیشتر و تصرف سرزمین های بیشتری گشتند.همچون حیوانات امروزی, کروماگنون ها نیز با وفاداری به قانون مقدس طبیعت یعنی اصل "بقای ژن اصلح" به نابودسازی گسترده گونه های مادون خود که به علت کم هوشی قادر به دفاع از نیاخاک خویش نبودند دست زدند به طوریکه در مدت چند هزار سال بخش عمده اوراسیای غربی را از ننگ وجود گونه های پست تر و ناتوان تر انسان زدوده و زادگاه ابدی نژاد سپید را در این سرزمین ها پی افکندند.

 
با این حال تاثیر مثبت گونه موفق کروماگنون تنها محدود به اوراسیای غربی نشد چراکه در پی افزایش جمعیت و نبود سرزمین, بخشی از کروماگنون ها در حدود 20 هزار سال پیش راهی مناطقی از آسیای شرقی شده و در آنجا پس از یکچندی کشتار هومو ارکتوس ها, به آمیزش با آنها دست یازیدند.همین فرآیند باعث شد تا نژاد زرد یا مغولیسان از بطن آمیزش هومو ارکتوس های بومی با کروماگنون های مهاجر زاده شده, از دچار شدن به رکود و سکون هوشی نژاد سیاه رهایی یافته و بر اساس میزان آمیختگی اش با گونه کروماگنون, آغاز به پیشرفت البته با آهنگی کندتر نسبت به نژاد سپید نماید.بعدها نژاد زرد که خود دچار کمبود فضای حیاتی شده بود, در یک حرکت تاریخی مثبت و سازنده به سوی سرزمین های انباشته از گونه ای بسیار پست از نخستین انسان های تیره رنگ که نیاکان بومیان کدنگ استرالیا بودند یورش برده و سرتاسر آسیای جنوب شرقی را به تمام و کمال و یا به طور ناقص از آنها پاک کرده و تنها بخش هایی از استرالیا و جزایر اطراف آن را برای این گونه کم هوش ناشایست باقی بگذارد.

 
در همین زمان در قاره آفریقا, پروسه تبدیل هومو هبیلیس ها و هومو ارکتوس هایی که از اوراسیا بدان بازگشته بودند به کندی بسیار در جریان بود و هنوز نیز در جریان است به طوریکه برخی از ساکنان کنونی آفریقا به ویژه در مناطق غربی و مرکزی آن را به سختی می توان انسان مدرن خواند چراکه همچنان دارای ویژگی های ابتدایی و بدوی گونه های بسیار عقب مانده انسانی می باشند. مهمترین علت عقب ماندگی نژاد سیاه را می بایست در "فراهم" بودن شرایط زندگی در آفریقا جستجو نمود.در حالی که گونه های انسانی مهاجر به اوراسیا خود را با دشت هایی وسیع اما فاقد منابع غذایی آماده روبرو می دیدند, آفریقایی ها همچنان ممنون از طبیعت بارور سرزمین های خویش به گردآوری غذا و میوه از درختان انبوه نارگیل, موز و دیگر درختان جنگلی می پرداختند.و در حالی که اوراسیایی ها مجبور به "اندیشیدن" و برنامه ریزی برای شکار حیواناتی مانند آهو و بزکوهی و گاومیش که نیازمند هوش و کار دسته جمعی است می شدند, آفریقایی ها بدون نیاز به ذره ای اندیشه و تدبیر از درختان جنگل بالا رفته و به غذای خویش دست می یافتند.این امر باعث شد تا در اوراسیا یک فرآیند بسیار مثبت و سازنده "بهنژادی" (Eugenics) راه بیفتد چراکه تنها افرادی موفق به ادامه بقا می شدند که بتوانند در کارهای هوشمندانه شکار حیوانات وحشی و ساختن سرپناه و غیره مشارکت نمایند.کمبود غذا باعث می شد تا آن دسته ای که فاقد هوش لازم بودند به اجبار به حال خود رها شده و بمیرند و لذا نسلهای آینده نتیجه آمیزش آنهایی باشند که از سد طبیعت سخت و خشن اوراسیا رهایی یافته باشند.بدین سان در حالی که فرآیند تکامل در اوراسیا شتاب گرفته و به زایش و باروری نژاد سپید و تا حد کمتری نژاد زرد انجامید, گونه های انسانی ساکن آفریقا با آهنگی بسیار کند وارد این پروسه گشتند که نتیجه آن عقب ماندگی های شگفت آور ذهنی نژاد سیاه و زیرشاخه های گوناگون آن می باشد

 

 

 

 

 

آميختگي جمعيت ها

" نژاد قوي هيچ مفهومي ندارد جز، نژاد پر جمعيت " - اسوالد اشپينگلر


بستر حياتي يك ملت بوسيله عنصر جمعيت خارجي بدو شكل ممكن است مورد تعرض قرار گيرد : نخست بوسيله ي گروههاي مهاجر و ديگري بوسيله ي افراد پراكنده . جمعيت خارجي در برخورد با جمعيت اصلي از دو نظر رويدادها و پديده هايي بوجود مي آورند.يكي از نظر برخورد فرهنگي و ديگري از نظر برخورد زيستي . از نظر برخورد فرهنگي عناصر جلو دهنده ي فرهنگ ِمربوط به هر يك از دونوع جمعيت در آغاز تاثيرات متقابلي برهم ميگذارند ولي بتدريج فرهنگ غني تر علايم چيرگي خود را نشان مي دهد و فرهنگ ضعيفتر را تحت شعاع قرار مي دهد.


اينكه گروههاي مهاجر با فرهنگ و جمعيت قبلي خود تماس داشته باشد و يا قطع تماس كرده باشد تاثيرات بسياري در پيروزي يا عدم پيروزي او دارد.در صورتيكه جمعيت مهاجر با جمعيت مادر در تماس فعال باشد و بويژه آنكه جمعيت مادر بر اثر خلاقيت و آفرينندگي در حال افزايش باشد سهم بسياري در پيروزي جمعيت مهاجر خواهد داشت.


عوامل بسياري سبب مي شود كه جمعيت مهاجر در برخورد با جمعيت بومي حدود زيستي خود را حفظ نمايد :نوع معتقدات نژادي ، اجتماعي و مذهبي در هريك از جمعيتها ممكن است سبب گردد كه جمعيت مهاجر از آميختگي دوري كند و يا با سرعت زياد آميختگي پيدا كند .


در آميختگي زيستي جمعيتي كه افزايش بيشتري داشته باشد غلبه خواهد كرد و صفات و مميزات نژادي خود را در جمعيت آميخته بيشتر نشان خواهد داد . مثلا اگر تنها مميزه ي نژادي ِ رنگ را در نظر بگيريم در هنگام برخورد دو جمعيت سياه و سپيد با يكديگر بشرط آنكه عوامل گوناگون آميختگي ي اين دو نژاد را كند نساخته باشد جمعيت در طول زمان بسوي رنگي ميل ميكند كه تعداد افراد وابسته بان رنگ بيشتر باشد .
مثلا اگر در طول زمان سد خانوار سفيدپوست با پنج خانوار سياه پوست آميخته باشد اكثريت جمعیت سفيدپوست و اگر نسبت برعكس بوده باشد اكثريت سياه پوست خواهد بود .


درباره آميختگي نژادها و اثرات آن بر حيات ملتها گاه گاه بحثهايي به ميان آمده است ولي نه در مسيري كه بتوان از لحاظ علمي بر آن ارج نهاد ،زيرا در اين بحثها غالبا يك طرف خواسته است از نژاد به معني فنوتيپ هاي مخصوصي دفاع كند و ديگري نيز خواسته است بگويد بر آثر آميختگي جمعيت ها فلان فنوتيپ بخصوص معدوم شده است.در صورتيكه در يك بحث علمي از نظر سياست جمعيت چگونگي ِ غنوتيپ هاي مخصوص مطرح نيست . گر چه اگر علاقه ي خاصي در ميان باشد مي توان چنين بحثي را در زمينه ي علوم ديگر دنبال كرد .


چون ممكن است عده يي باصطلاحات مخصوص علم وراثت ( ژنتيك ) آشنا نباشند و در نتيجه به مفهوم فراز ياد شده ي بالا خوب آگاه نشده باشند بشرح بيشتر آن مي پردازيم : اگر حيواني را در نظر بگيريم و در اين حيوان صفت مخصوصي را در چندين نسل متوالي مورد توجه قرار دهيم متوجه مي شويم هميشه و در تمام شرايط رنگ چشم اين حيوان بدون هيچگونه آميختگي نژادي يكسان نيست بلكه داراي چندين نمونه مي باشد.هريك از اين نمونه ها را يك فنوتيپ مي گويند و مجموعه ي اين فنوتيپ ها را يك ژنوتيپ . يعني افراد متنوعي كه از يك ريشه سرچشمه گرفته اند و در حقيقت اين تنوع در وجود هريك از آنها نهفته است و در صورت امكان مي توانند آن صور متنوع را بروز دهند .اگر نژاد خالص را به معني يك فنوتيپ بگيريم و هر گونه تنوع آنرا دليل عدم خلوص بدانيم باين اعتبار در دنيا هيچ نژاد خالصي وجود ندارد . ولي در نهاد هر فردي حداقل يك ژنوتيپ نهفته است و چنانكه اين فرد همواره با افراد وابسته بآن ژنوتيپ آميزش زيستي داشته باشد ، بتدريج افراد نسلهاي بعد از آميختگي هاي ديگر پاك مي شوند و مظهر خالص همان ژنوتيپ ميگردند . پس اينكه يك جمعيت جلوه گاه كداميك از ژنوتيپ ها باشد بستگي بآن دارد كه در گذشته افراد ژنوتيپ هاي مختلف در طول زمان با چه نسبت به آميخته باشند .


خصوصيات ِ زيستي ِ جمعيت مربوط به هريك از نژادهاي انساني كه باشد امروز بصورت واقعي در جمعيت حاضر وجود دارد و در تركيب موجود آن هيچ تغييري بوسيله بحث و گفتگو نمي توان پديد آورد . ولي اگر در نهاد جمعيتي صفات زيستي ِ نيرومندي وجود داشته باشد _ نيرومندي از آن جهت كه داراي ديناميسم نمودار ساختن تجليات خود باشد _ اين نيرومندي را بصورت آفرينندگي و پرباري نشان مي دهد . از اين نظر گفته اسوالد اشپيلنگر را كه مي گويد نژاد قوي هيچ مفهومي جز نژاد پربار و پر جمعيت ندارد بياد مي آورد .


خواست توانايي برترين نشانه
در بحث آميختگي نژاد ها بدخواهان هر کشوری از جمله ایران به دنبال اين نتيجه هستند كه بگويند چون در گذشته هجومهاي تاريخي باين سرزمين صورت گرفته پس ما ديگر آريايي(ایرانی) نيستيم ، بنابراين هيچگونه مسيوليت ملي نبايد احساس كنيم و هريك چون حيوان درنده اي بايد به دنبال سودجويي هاي خود باشيم .
من میگویم اولا تركيب نژادي يك جمعيت از نظر علمي مانند مخزني است كه خونهاي گوناگون بر آن ريخته شده باشد و سيماي جمعيت در هر جامعه بستگي به خوني دارد كه در گذشته و در طول زمان بيشتر برآن مخزن ريخته شده و اين تركيب را از لحاظ علمي مي توان پي جويي كرد و نسبتهاي آنرا شناخت.
ولي آنچه كه در مخزن موجوديت زيستي يك ملت است چه هست و مربوط به كدام يك از نژادها است و آن نژادها منشا چه آثاري بوده اند بحثي است جداگانه و ئر ديناميسم كنوني يك جمعيت چه هست و توانايي هاي آن چيست بحثي است ديگر. جمعيت در جلوه گاه تماميت يك ملت خود معجون نويني است با نيرومندي هاي جديد و آنچه آينده ملتها را رقم خواهد زد همان نيرويي است كه در نهاد جمعيت موجود نهفته است .صرفنظر از آنكه شاخه هاي جمعيت موجود از كدام بن برخاسته اند . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

درود

دیریست که دشمنان ایران زمین انگشت اتهام بر عامل پیوستگی ایرانیان یعنی زبان پارسی زده اند و به لجن پراکنی نیست دست یازیده اند . در ابتدا لازم میدانم بگویم من به زبان پارسی و ترکی و گویندگان این دو زبان احترام میگذارم و روی سخن ما با اقلیت تجزیه طلب و کودن است . 
از جمله ی این حرامزادگان تجزیه طلب پان ترکان هستند . از ادعا های این گجستگان این است که زبان فارسی یکی از لهجه های زبان عربی (!) است و در این راه کوشیده اند که بگویند زبان فارسی در تداوم زبان پهلوانیگ نبوده است ! :

اگر فارسی دری در تداوم زبان پهلوی بود چرا تا قرن هفتم هجری حتی یک بیت شعر در منطقه‌ی استان فارس – که مسکن اصلی فارس‌زبانان است – به فارسی دری سروده نشده است و یک سطر نثر به زبان دری تا قرن هفتم هجری در این مناطق نوشته نشده است؟! در حالی که در مناطق دیگر بخصوص مناطقی که سلاطین، مراکز حکومتی خود را در آن قرار داده بودند آثار فراوان به زبان دری (فارسی) می‌بینیم؛ مثل مناطق تاجیکستان و افغانستان که مرکز حکومت‌های سامانی و غزنوی بوده و عراق عجم (مناطق مرکزی ایران چون شهر ری، قم، کاشان، اراک، اصفهان) که مرکز حکومت سلجوقیان بوده است!

ااین حرامزادگان کودن از آنجایی که خرد ندارند نمیدانند که اولا زبان فارسی دری مخصوص منطقه ی فارس نبوده و در تمام ایران جاری بوده . این ابله نمیدانسته که در آن زمان کشوری به نام تاجیکستان و افغانستان وجود نداشته و سرزمین ها از سرزمین ایران بزرگ بوده اند و مردمان آنجا هم ایرانی خوانده میشدند . دیگر نیک است بگوییم نویسنده ی بی خرد نمیدانسته که حکومت های سامانی و غزنوی و سلجوقی همزمان نبوده اند ! 
سپس به جناب شیرین مغز نویسنده متذکر میشوم که آن زمان اینترنت و چاپخانه وجود نداشته تا کتاب حا به این راحتی باقی بمانند و اگر هم کتابی تالیف میشده به احتمال زیاد بوسیله همین سلاطین ترک که این نادان ها بدانها مینازند از بین میرفته !
دیگر برای این گجستگ بگوییم که فارس مدت زیادی زیر سلطه ی حرامزادگان آل بویه یا گسترش دهندگان فرهنگ تازی در ایران قرار داشته و اینها مولفان را مجبور میکردند تا کتب خود را به زبان اهریمنی تازیان بنویسند . 
در انتها هم برای اینکه بی سوادی و ابلهی نویسنده به اثبات برسد میگوییم که شعرای شیراز فقط حافظ و سعدی نبوده اند . ابن بلخی که تبارش از بلخ بود ولی در فارس زاده شد و نیز شیخ روزبهان گواه سخن ماست . 
در ادامه فراز هایی از نسک های پهلوی را خواهم نوشت . خوانندگان خود قضاوت کنند که آیا پهلوی ساسانی همان زبان فارسی امروز ما هست یانه !
از اردویراز نامگ میاوریم :

  pad nām ī yazdān   ēdōn gōwēnd kū ēw-bār ahlaw zardušt  dēn ī padīrift andar gēhān rawāg be kard  tā  bawandagīh  sēsad sāl dēn andar abēzagīh ud mardōm  andar abē-gumānīh būd   hēnd


پد نام یزدان . ایدون (اینچنین) گوویند کو ایو بار(یک بار)  اهلو زرتشت (زرتشت نیکوکار) دینی پذیرفت اندر جهان رواگ (رایج) بکرد . تا بوندگی سیسد سال دین اندر ابیزگی(ویژگی) و مردم اندر ابیگمانی(بی شکی) بودهند .


+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 بنا بر نوشته مورخین تازی گرا همچون طبری شمار ایرانیان در جنگ قادسیه از تازیان بسی بیشتر بود. حال همین مورخین نبشته اند که رستم فرخزاد سپاه خود را مقابل فرات آرایش داد و حال آنکه در پشت فرات نخلستان بود . و سپس طوفان شن وزید و بر آن بود که ایران سپاه بشکست. و در هنگام طوفان نخلستان بهترین مکان برای آرایش جنگی است  .
آیا رستم فرخزاد چنین کودن بوده که  وزش طوفان را پیشبینی نمیکرد تا در پشت فرات موضع گیری کند؟ رستم فرخزادی که یزدگرد بهتر از او پیدا نکرد و پدرش هم از سرداران بزرگ بود ؟خیر به یزدان چنین نبوده .  پاسخ این است که موضوع فزونی تعداد ایرانیان دروغی بیش نیست و تعداد اعراب بسیار بیشتر بوده پس رستم فرخزاد در مقابل فرات موضع گیری کرده بود تا از محصور شدن نیرو هاجلوگیری کند و هر آنکس که از جنگ بداند ( چنانکه کورش هم چنین کرد )آگاه است که هنگامی که شمار سپاهان خودی کمتر از دشمن باشد سپاهان را در مقابل چیزی قرار میدهند که از پشت بر آنان حمله برده نشود تا محاصره شوند و رستم چاره ای جز این بر جلوگیر از محصور شدن نیرو ها نداشته . این مورخان تازی گرا برای آنکه پیروزی تازیان را بسیار ارزشمند جلوه داده و دلاوری های ایرانیان را نیز نادیده بگیرند، دست به چنین جعلیاتی زده و شمار ارتش ایران در قادسیه را گاه تا ارقام ملیونی نیز بالا برده اند. حال آنکه هنگام یورش تازیان هنوز آتش جنگ های داخلی فروکش نکرده و حیطه اختیارات یزدگرد سوم عملاً از چند ایالت فراتر نمی رفت و همین مورد بسیج یک ارتش پرشمار را ناممکن می ساخت. هرچند که ایرانیان هم بسیار دلیرانه جنگیده و اگر نیروی کمکی تازیان و همچنین طوفان (که سوی جبهه ایران می وزید‌) در کار نبود، ای بسا پیروز شده و شر این سیل ویرانگر و مخرب را از سر ایران کم می کردند.
دیگر فرموده اند که ایرانیان در قادسیه از پیل بهره میجسته اند . بی شک این دروغ را گفته اند تا دلیری های ایرانیان را به فیل نسبت دهند و هر جنگی را که شکست خورده اند بگویند که از پیل شکست خورده اند نه از ایرانیان ! باری درست است که در سپاه ساسانیان پیل از قسمت های مهم بود ولی میدانیم که یزدگرد جز از تیسفون بر جایی شاهنشاه نبود پس پیل از کجا آورده ؟ دیگر چنانکه خود این تازیان هم میگویند در قادسیه شن نرم بوده (مدرک ما طوفان شن است ) و پیل در آن شرایط بهره ای ندارد . 

دیگر نیک میدانم فراز هایی از تاریخ یعقوبی بنویسم .دروغ های این حرامزاده برای هر کسی که از تاریخ ایران بویی برده باشد قابل فهم است ! تا جایی که شاپور ذوالاکتاف را مغلوب شده ی تازیان میداند و در انتها هم به لجن پراکنی به دین زرتشتی دست یازیده !

پادشاهان عجمی
عجمان برای شاهان خود چیز های بسیاری ادعا میکنند که قابل قبول نیست . از جمله فزونی در خلقت تا آنجا که برای یکی چندین دهان و چندین چشم (؟) و برای دیگری صورتی از مس (؟) و بر شانه دیگری دو مار که مغز سر مردان خوراکش است (گمان برده که ضحاک پادشاه ایرانی بوده !!!!!!) و همچنین زیادی عمر و دفع مرگ (؟) که عقل آنان را نمیپذیرد و در شمار بازیها و یاوه گوییها بی حقیقت قرار میدهد .
 
عجمان پادشاهی فارس را از زمان اردشیر بابکان به شمار می آوردند . و پادشاهان پیشین او عبارت بوده اند از :
شیومرث (منظورش کیومرث بوده) هفتاد سال و اوشهنج (هوشنگ ) چهل سال و طهمورث سی سال و جم شاد ( منظورش جمشید بوده ) هفتصد سال و ضحاک هزار سال و فریدون پانصد سال و منوچهر صد و بیست سال و افراسیاب پادشاه ترک صد و بیست سال و زوطهماسب پنج سال و کیقباد صد سال و کیکاووس صد و بیست سال و کیخسرو شصت سال و کیلهراسب صد و بیست سال و کی بشتاسب صد و دوازده سال و کی اردشیر صد و دوازده سال و خمانی دختر چهر زاد سی سال ( هما منظورش بوده ) دارا پسر چهرزاد دوازده سال . پس اسکندر مقدونی یا همان ذوالقرنین او را کشت و پادشاهی عجمان پراکنده شد و پادشاهانی بنام ملوک اطوایف که مرکزشان در بلخ بود به پادشاهی رسیدند . اینان ستاره پرست بودند و خورشید و ماه و آتش و هفت ستاره را بزرگ میداشتند و مجوسی نبودند بلکه از کیش صایبان بودند (!!!!!!!!!!) 
از اینجا مطالب زیاد میشود و من آن قسمت ها که مد نظرم هست برای شما مینویسم .
در مورد همه پادشاهان ایران بعد از اندکی توهین شرح آنها را با کمی دروغ نوشته ولی این از همه جالب تر بود .
هرمزد مرد و شاپور کودکی در گهواره بود . عجمان منتظر ماندند تا به حد بلوغ برسد . سپس لشکر کشی و بیداد گری او شروع شد . به شهر های عربستان لشکر کشی کرد و آبهای آنها را با خاک انباشته کرد . پادشاه روم الیانوس بجنگ با شاپور برخاست و همه قبایل عرب او را کمک کردند سپس قبایل عرب با شتاب بر شاپور تاختند و تا پایتخت با او جنگیدند تا آنجا که شاپور گریخت و پایتخت را خالی گذاشت و شهر و خزاین سلطنتی به غارت رفت (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) 
آنگاه تیر ناشناسی رسید و الیانوس را کشت رومیان یوبنیانوس را بپادشاهی برداشتند و او با شاپور صلح کرد . شاپور دشمنی عربها را در دل گرفت و به هر که از آنها که میرسید شانه اش را از جا درمیکرد و از این جهت او را ذوالاکتاف نامیدند . (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
...
یزدجرد (اول) مردی بد خلق و درستخوی و ستمکار و بدسیرت کم خیر و پر زیان بود او مردم را چندی شکنجه داد تا اسبش او را لگد زد و مرد . 
...

بهرام گور پسر یزدجرد چون در عربستان تربیت یافته بود و زنان عرب او را شیر داده بودند هیبت شاهانه داشت (!!!!!!!!) پس از مرگ یزدجرد عجمان نخواشتند پسرش را جای او گذارند .

...

عجمان آتش را میپرستیدند در استنجا بجای آب از روغن بهره میجوییدند کاخ هایشان در نداشت بلکه از پرده استفاده میکردند . عجمان مادر و خواهر و دختران خود را به زنی میگرفتند (بله ازدواج با خواهر وجود داشت ولی ازدواج در ایران باستان صرفا به معنی آنچه تازیان گمان میبرند نبود . ازدواج به معنی آمیزش نبود) . 
عجمان را حمام و مستراحی نبود .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

به نام و نیرو و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند . تندرستی و دیر زیستن همه نیکان و نیک کرداران از اوست  . 

در این روزگاران از مردمان جهان اندک شماری می اندیشند و از این اندک شمار , اندکی درست میندیشند و دگران بر نادانی خود گمان دانایی میبرند . اورمزد مرا از این گروه بدور دارد . شوربختانه امروز آنچه از تاریخ ایران در بسیاری از کتب و تارنما ها میاید , برداشت درستی از آن تاریخ شکوهمند نیست . من در اینجا هدف بر آن ندارم که نوشتاری بیهوده از تاریخی که در هر کجا یافته میشود بنویسم , هدف من آن است که آنچه بسیاری از مردمان نمیدانند بر آنها بنویسم . و بنیاد کار من بر راستی است پس ستیز من ما دروغ است . هر آنکس که دروغ میگوید مرا با او ستیز است .  هر آنکس که بنیاد کارش بر بدی است دروغ میگوید . و هر آنکس که دروغگو را  پشتی کند پس او هم دروغگوست .

کسی کو بتابد سر از راستی * گژی گیردش کار و هم  کاستی 
نماند بر این خاک جاوید کس  *  تو را تو شه از راستی باد و بس
همه راستی کن که از راستی * نیاید به کار اندرون کاستی 
   فردوسی

کسی که راستی و پاکی روی آورد , جایگاهش سرای روشنی و بهشت خواهد بود . دروغگو و بدکار زمانی دراز با شیون و افسوس در تیرگی و کوره روشنی به سر خواهد برد . براستی نیت پلید و زشت بزه کار است که او را گرفتار زندگانی نکبت بار و درد وجدان خواهد ساخت 
اهنود گات - هات سی - بند نهم 

در این تارنما کوشیدم تا پارسی بنویسم و از واژگان تازی و غربی , تا بدانجا که توان داشتم , بهره نجستم . جز راستی در آن هیچ نمینویسم و چنانچه سخنی آوردم که درست نبود , آنرا ویرایش خواهم نمود . 

در ادامه لازم میدانم بگویم که هر گونه نظری که بنیانش بر اندیشه های حزب پان ترکان , تازی گرایی و ... باشد از آنجایی که تمام اینها جز دروغ چیزی برای گفتن ندارند بیدرنگ زدوده خواهد شد . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |