|
نگاهی به تاریخ پرشکوه ایران زمین .
|
بديهي است كه منطق قوميت=نژاد و تغيير قومي=تغيير نژادي براي افرادي كه حتي اندكي نيز با دانشهاي آنتروپولوژي و قوم نگاري آشنايي داشته باشند،منطقي بي معنا و بي پايه است.علت اين است كه دو مفهوم «قوميت» و «نژاد» دو مفهوم كاملا متفاوت و به طور بنيادين نامرتبط هستند.عناصر تشكيل دهنده قوميت را زبان مشترك،فرهنگ و آداب و رسوم و آيين هاي مشترك،سرزمين مشترك،تاريخ مشترك و مفاهيمي از اين دست شامل مي شود،در حالي كه نژاد يك مفهوم بيولوژيكي است كه تنها با زيستبوم اندركنش دارد و بس! پس بوجود آمدن تغييراتي كه مولفه هاي فرهنگي مانند زبان و آيين ها را دربرگرفته و هويت قومي يك ملت فرضي را دگرگون مي سازد،هيچگونه شرط لازمي براي ايجاد تغييرات در هويت نژادي آن ملت ايجاد نمي كند.به ديگر سخن مردماني مي توانند در اثر رويدادهاي گوناگون زبان خويش را تغيير داده و به قومي ديگر تبديل بشوند بدون آنكه خزانه ژنتيكي شان (gene pool) تغييري كند.( حالت ۱) عكس قضيه نيز برقرار است : ممكن است مردماني در اثر رويدادهاي گوناگون دچار تغييرات نژادي-بيولوژيك شوند بي آنكه زبان و فرهنگ خويش را از دست داده و به قومي ديگر تبديل شوند.(حالت ۲) البته حالت سومي هم وجود دارد كه مردماني در آن واحد هم دچار تغييرات قومي بشوند و هم تغييرات نژادي(حالت ۳) ،اما همانگونه كه گفتم هيچ لزومي در اين باره وجود ندارد.
براي آنكه مبناي حالت هاي سه گانه ارتباط ميان تغييرات قومي با تغييرات نژادي را بهتر بفهميم براي هر يك آنها مثالي بزنيم:
مثال حالت ۱: آذربايجاني ها - مردماني كه در اثر سلطه سياسي قبيله ها و ايلات تركمان در طول سده هاي ۱۱ تا ۱۸ ميلادي دچار دگرگشت زباني شدند،بي آنكه آميختگي با نژاد مغوليسان داشته و هويت نژادي قفقازيسان خويش را از كف بدهند.
مثال حالت ۲: عرب ها - مردماني كه به دليل تجارت برده،با نژاد سياه آميخته و هويت نژادي خويش را از دست دادند بي آنكه دچار دگرگشت زباني-قومي بشوند.
مثال حالت ۳: بوميان آمريكاي جنوبي و مركزي - مردماني كه در اثر سلطه و مهاجرت اسپانيايي ها و پرتغالي ها هم هويت نژادي مغوليسان خويش را از دست دادند و هم هويت قومي خود را
مورد بريتانيا- جايگشت هاي پي در پي قومي ، خلوص و تداوم نژادي
سرزمين بريتانيا نمونه بسيار خوبي براي حالت ۱ است،يعني زماني كه يك ملت بي آنكه دچار تغييرات نژادي و بيولوژيكي شود،در اثر رويدادهاي عمدتا سياسي زبان خويش را از دست مي دهد.
در مجموعه «مردمان بریتانیا» (Peoples of Britain) كه از سوي سايت بي.بي.سي تهيه شده است،مي خوانيم:
For over 10,000 years people have been moving into - and out of - Britain, sometimes in substantial numbers, yet there has always been a basic continuity of population.
The gene pool of the island has changed, but more slowly and far less completely than implied by the old 'invasion model', and the notion of medium-scale migrations, once the key explanation for change in early Britain, has been widely discredited.
Substantial genetic continuity of population does not preclude profound shifts in culture and identity. It is actually quite common to observe important cultural change, including adoption of wholly new identities, with little or no biological change to a population.
به ديگر سخن عليرغم آنكه شبه جزيره بريتانيا بارها و بارها مورد هجوم و تازش اقوامي مانند سلت ها، رومي ها، انگلوساكسون ها،وايكينگ ها ،نرمان ها و ديگران قرار گرفته،اما خزانه ژنتيكي بريتانيايي ها تقريبا به طور اساسي بلاتغيير مانده و به ديگر سخن امروز همان خوني در رگ هاي اينان جريان دارد كه پيش از هجوم سلت ها در رگ هاي آنان جريان داشته است
.
خواننده نبايستي تصور كند كه اين ادعاي بي.بي.سي ناشي از احساسات و گرايش هاي ناسيوناليستي نويسندگان اين مجموعه براي ايجاد نوعي غرور ملي در انگليسي هاست،چراكه صحت اين ادعا توسط دانش ژنتيك ثابت شده است.:
Miles, research fellow at the Institute of Archaeology in Oxford, England, says recent genetic and archaeological evidence puts a new perspective on the history of the British people.
"There's been a lot of arguing over the last ten years, but it's now more or less agreed that about 80 percent of Britons' genes come from hunter-gatherers who came in immediately after the Ice Age,"
«ديويد مايلز»،عضو موسسه باستان شناسي در آكسفورد انگلستان با انتشار تحقيقات خود در كتابي به نام «قبايل بريتانيا» (peoples of Britain) نشان داده است كه كمآبيش ۸۰ درصد ژن هاي مردمان كنوني بريتانيا به يك جمعيت كوچك شكارگر-گردآور بازمي گردد كه بلافاصله پس از پايان عصر يخبندان وارد اين سرزمين شده اند.
مقدمه ای بر نژادشناسی
نژاد بشر بر اساس مجموعه ای از ویژگی های فیزیکی به ۴ گروه بزرگ تقسیم می شود که هر یک از این گروه ها دارای صفات روانشناختی و فکری ویژه خود می باشند.این گروه های چهارگانه عبارتند از:
۱-نژاد قفقازیسان یا سپید (Caucasoid/White Race)
نیاخاک این نژاد آسیای باختری است اما این نژاد با مهاجرت های آرام و توده ای از این نقطه ابتدا به اروپا،شمال و شرق آفریقا ،آسیای میانه و شبه قاره هند و سپس با بهره گیری از خشونت به قاره های آمریکا و استرالیا راه یافته است.
ویژگی های فیزیکی نژاد قفقازیسان:
موی نرم،ابروهای مشخص،حدقه تورفته چشم،چشم بزرگ،رنگ پوست از صورتی روشن تا قهوه ای،بالا بودن ریشه آغازین بینی،بینی باریک و برجسته،عقب رفتگی آرواره،چانه برجسته،موی انبوه صورت و بدن
ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد قفقازیسان و دستآوردهای آن:
انسان قفقازیسان انرژیک،خلاق،متفکر و ماجراجو است.به همین دلایل این نژاد مهمترین نژاد بشر در سراسر تاریخ بوده و کهن ترین و درخشان ترین تمدن های تاریخ مانند سومر،بابل،مصر،هند،ایران،یونان، روم،فینیقیه و ... را آفریده و بشریت بیشترین اختراعات و دستآوردهای علمی خود را مدیون این نژاد بزرگ است.
۲-نژاد مغولیسان یا زرد (Mongoloid/Yellow Race)
نیاخاک این نژاد در بخش های شمالی آسیای خاوری است اما به تدریج با مهاجرت های آرام و یا خشن به قاره آمریکا،جنوب شرقی آسیا و سپس به سیبری غربی،آسیای میانه و شمال شرقی اروپا راه یافته است.
ویژگی های فیزیکی نژاد مغولیسان:
موی بسیار زبر و صاف سیاه،عنبیه بسیار سیاه چشم،رنگ پوست غالبا زرد و زرد مایل به سرخ، چشم تنگ و مورب،بینی پهن و گوشت آلود و نابرجسته،فاصله زیاد میان ابرو و چشم،ابروهای بافاصله و تنک، صورت پهن،صاف و فاقد برجستگی،گونه پهن و بزرگ و صورت و بدن کم مو .
ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد مغولیسان و دستآوردهای آن:
انسان مغولیسان خوددار و جدی بوده،باهوش و پرکار است اما خلاقیت،ابتکار و جسارت نژاد سفید را ندارد.به همین دلایل علیرغم خلق تمدن های عظیمی مانند تمدن چین،دستآوردهایش قیاس پذیر با نژاد قفقازیسان نیست.با این حال نزدیک ترین نژاد به نژاد قفقازیسان را بایستی بدون شک نژاد مغولیسان دانست.
۳-نژاد نگروسان یا سیاه (Negroid/Black Race)
نیاخاک این نژاد مناطق گرمسیری آفریقای جنوب صحرا است اما در دوران های تاریخی در اثر پدیده برده داری و توسط نژاد قفقازیسان به نقاط دیگر جهان مانند شبه جزیره عربستان و قاره آمریکا راه یافته است.
ویژگی های فیزیکی نژاد نگروسان:
موی بسیار زبر و موج دار سیاه،عنبیه بسیار سیاه چشم،سفیده ناشفاف چشم،رنگ پوست از قهوه ای تیره تا سیاه،چشم بسیار بزرگ،بینی کوتاه،پهن و گوشت آلود،پیش آمدگی آرواره،لب کلفت و برگشته گوشت آلود،چانه باریک،ابروی نامشخص و تنک،دندان های بزرگ،موی اندک صورت و بدن
ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد نگروسان و دستآوردهای آن:
انسان نگروسان تحریک پذیر،سرخوش و تنبل است.به همین دلایل این نژاد هیچگونه مشارکتی در تکوین تمدن بشری نداشته است و همیشه یا در جنگل های آفریقا سرگردان بوده و یا بردگی نژاد قفقازیسان را می کرده است.با این حال انسان نگروسان دارای توان بدنی بسیار بوده و لذا در تاریخ معاصر به دستآوردهای فراوانی در میادین ورزشی دست یافته است.
۴-نژاد استرالیاییسان (Australoid Race)
نیاخاک این نژاد در جنوب قاره آسیا و قاره استرالیا بوده اما در اثر پیشروی و ریزش نژادهای قفقازیسان و مغولیسان بسیاری از سرزمین های پیشین خود را از دست داده است.
ویژگی های فیزیکی نژاد استرالیاییسان:
موی زبر و موج دار قهوه ای،چشم درشت،رنگ پوست قهوه ای،بینی بسیار کوتاه و پهن،ابروی پرپشت، پیش آمدگی نسبی آرواره،صورت پهن،لب های درشت،گونه های عقب رفته و نابرجسته، موی انبوه صورت و بدن
ویژگی های روانشناختی-فکری نژاد استرالیاییسان:
انسان استرالیاییسان گوشه گیر،انزواجو،تنبل،انطباق پذیر و خطرگریز و در همان حال دارای عواطفی نیرومند است.این نژاد که محتملا دارای پایین ترین سطح هوشی در میان نژادهای بشر است،تا کنون هیچ گونه دستآوردی اعم از فکری،مادی و حتی ورزشی نداشته است.
در این نوشتار چکیده مطالعات و پژوهشهای چندین ماهه ام را درباره ریشه ها و تاریخ نژادهای 4 گانه انسانی و نیز درباره برخی تفاوت های ساختاری و بیولوژیک و دلیل عقب ماندگی نژاد سیاه برایتان بازگویم.
حدود 5 میلیون سال پیش شاخه ای از "انسان ریخت ها" (Hominids) راه تکاملی خویش را از شاخه دیگری که امروزه به شمپانزه ها ختم شده است جدا نموده و مسیری پرپیچ و خم را که به زایش انسان کنونی انجامید, برای خویش برگزید.پس از گذشت 2.2 میلیون سال, شاخه دیگری از این انسان ریخت ها که شباهت بسیار بیشتری به انسان های امروزی داشته و تحت عنوان "هومو هبیلیس" (Homo Habilis) شناخته می شوند پا به عرصه وجود نهادند.
در خلال یک میلیون سال بعدی, گروهی از هومو هبیلیس های کاوشگر زادگاه دیرینه خویش یعنی "آفریقا" را ترک گفته و از راه سواحل آفریقای شمالی و شرقی وارد پهنه گسترده اوراسیا شدند.آن دسته از هومو هبیلیس هایی که وارد اوراسیا شدند به دلایل زیرین با آهنگی بسیار تندتر از همنوعان آفریقایی شان مسیر تکامل را پیمودند :
1)کمبود غذا در دشت ها و کوهستان های اوراسیا نسبت به جنگل های بارور آفریقا باعث شد تا "برنامه ریزی" برای آینده, به تاخیر انداختن جفت گیری و سخت کوشی بیشتر برای یافتن خوراک لازم افتاده و لذا تنها افرادی موفق به ادامه حیات و بقا شوند که دارای هوش کافی برای داشتن شرایط لازم ادامه بقا بودند. بدین سان به تدریج شمار هومو هبیلیس های کم هوش و کدنگ که در اثر ناتوانی برای ادامه بقا نابود می شدند کاهش یافته و نسل های بعدی بیشتر از فرزندان هومو هبیلیس های باهوشی بودند که این جنگ حیاتی را با تکیه بر هوش و ذکاوت خویش به سلامت به پایان برده بودند در واقع میتوان بیان کرد که اینها بیشتر در معرض انتخاب طبیعی قرار گرفتند . .
2)سردتر بودن هوای اوراسیا به نسبت قاره آفریقا عاملی مهم در بزرگ تر شدن جمجمه هومو هبیلیس های اوراسیایی نسبت به همتایان آفریقایی شان
بود.امروزه ثابت شده است که جمجمه های بزرگ و پهن برای محیط های سرد و جمجمه های دراز و باریک برای محیط های گرم دارای سازگاری بیشتر هستند و از آنجا که هوش رابطه ای مستقیم با حجم داخلی جمجمه دارد, هومو هبیلیس های اوراسیایی در طول نسل ها و در اثر انتخاب طبیعی دارای سر های بزرگ تر و در نتیجه هوش بیشتری گشتند .
این عوامل باعث شدند تا هومو هبیلیس های اوراسیایی به سرعت به گونه ای پیشرفته تر به نام "هومو ارکتوس" تکامل یابند . این فرآیند در اوراسیای غربی دارای سرعتی بیشتری بود به گونه ای که در طی 700 سال گونه ی انسان مدرن یعنی هومو ساپین در آسیای غربی پا به عرصه وجود نهاد . پیشرفته ترین گونه ی هومو ساپین هم "کرو ماگنون" بود که جد اعلای همه شاخه های گوناگون نژاد سپید یا قفقازیسان از نوردیک تا آلپی و مدیترانه ای به شمار می رود.این گونه بسیار پیشرفته و باهوش دارای بزرگترین جمجمه ها و متناسب ترین اندام ها میان کلیه انسان ریخت ها از ابتدای تکامل تا به امروز بوده است.
از آنجا که انسان های کروماگنون دارای هوش و توانایی بیشتری نسبت به گونه های انسانی همچنان در حال زندگی در آن زمان مانند هومو هبیلیس ها و هومو ارکتوس ها بودند, به تدریج موفق به ازدیاد نسل بیشتر و تصرف سرزمین های بیشتری گشتند.همچون حیوانات امروزی, کروماگنون ها نیز با وفاداری به قانون مقدس طبیعت یعنی اصل "بقای ژن اصلح" به نابودسازی گسترده گونه های مادون خود که به علت کم هوشی قادر به دفاع از نیاخاک خویش نبودند دست زدند به طوریکه در مدت چند هزار سال بخش عمده اوراسیای غربی را از ننگ وجود گونه های پست تر و ناتوان تر انسان زدوده و زادگاه ابدی نژاد سپید را در این سرزمین ها پی افکندند.
با این حال تاثیر مثبت گونه موفق کروماگنون تنها محدود به اوراسیای غربی نشد چراکه در پی افزایش جمعیت و نبود سرزمین, بخشی از کروماگنون ها در حدود 20 هزار سال پیش راهی مناطقی از آسیای شرقی شده و در آنجا پس از یکچندی کشتار هومو ارکتوس ها, به آمیزش با آنها دست یازیدند.همین فرآیند باعث شد تا نژاد زرد یا مغولیسان از بطن آمیزش هومو ارکتوس های بومی با کروماگنون های مهاجر زاده شده, از دچار شدن به رکود و سکون هوشی نژاد سیاه رهایی یافته و بر اساس میزان آمیختگی اش با گونه کروماگنون, آغاز به پیشرفت البته با آهنگی کندتر نسبت به نژاد سپید نماید.بعدها نژاد زرد که خود دچار کمبود فضای حیاتی شده بود, در یک حرکت تاریخی مثبت و سازنده به سوی سرزمین های انباشته از گونه ای بسیار پست از نخستین انسان های تیره رنگ که نیاکان بومیان کدنگ استرالیا بودند یورش برده و سرتاسر آسیای جنوب شرقی را به تمام و کمال و یا به طور ناقص از آنها پاک کرده و تنها بخش هایی از استرالیا و جزایر اطراف آن را برای این گونه کم هوش ناشایست باقی بگذارد.
در همین زمان در قاره آفریقا, پروسه تبدیل هومو هبیلیس ها و هومو ارکتوس هایی که از اوراسیا بدان بازگشته بودند به کندی بسیار در جریان بود و هنوز نیز در جریان است به طوریکه برخی از ساکنان کنونی آفریقا به ویژه در مناطق غربی و مرکزی آن را به سختی می توان انسان مدرن خواند چراکه همچنان دارای ویژگی های ابتدایی و بدوی گونه های بسیار عقب مانده انسانی می باشند. مهمترین علت عقب ماندگی نژاد سیاه را می بایست در "فراهم" بودن شرایط زندگی در آفریقا جستجو نمود.در حالی که گونه های انسانی مهاجر به اوراسیا خود را با دشت هایی وسیع اما فاقد منابع غذایی آماده روبرو می دیدند, آفریقایی ها همچنان ممنون از طبیعت بارور سرزمین های خویش به گردآوری غذا و میوه از درختان انبوه نارگیل, موز و دیگر درختان جنگلی می پرداختند.و در حالی که اوراسیایی ها مجبور به "اندیشیدن" و برنامه ریزی برای شکار حیواناتی مانند آهو و بزکوهی و گاومیش که نیازمند هوش و کار دسته جمعی است می شدند, آفریقایی ها بدون نیاز به ذره ای اندیشه و تدبیر از درختان جنگل بالا رفته و به غذای خویش دست می یافتند.این امر باعث شد تا در اوراسیا یک فرآیند بسیار مثبت و سازنده "بهنژادی" (Eugenics) راه بیفتد چراکه تنها افرادی موفق به ادامه بقا می شدند که بتوانند در کارهای هوشمندانه شکار حیوانات وحشی و ساختن سرپناه و غیره مشارکت نمایند.کمبود غذا باعث می شد تا آن دسته ای که فاقد هوش لازم بودند به اجبار به حال خود رها شده و بمیرند و لذا نسلهای آینده نتیجه آمیزش آنهایی باشند که از سد طبیعت سخت و خشن اوراسیا رهایی یافته باشند.بدین سان در حالی که فرآیند تکامل در اوراسیا شتاب گرفته و به زایش و باروری نژاد سپید و تا حد کمتری نژاد زرد انجامید, گونه های انسانی ساکن آفریقا با آهنگی بسیار کند وارد این پروسه گشتند که نتیجه آن عقب ماندگی های شگفت آور ذهنی نژاد سیاه و زیرشاخه های گوناگون آن می باشد
آميختگي جمعيت ها
" نژاد قوي هيچ مفهومي ندارد جز، نژاد پر جمعيت " - اسوالد اشپينگلر
بستر حياتي يك ملت بوسيله عنصر جمعيت خارجي بدو شكل ممكن است مورد تعرض قرار گيرد : نخست بوسيله ي گروههاي مهاجر و ديگري بوسيله ي افراد پراكنده . جمعيت خارجي در برخورد با جمعيت اصلي از دو نظر رويدادها و پديده هايي بوجود مي آورند.يكي از نظر برخورد فرهنگي و ديگري از نظر برخورد زيستي . از نظر برخورد فرهنگي عناصر جلو دهنده ي فرهنگ ِمربوط به هر يك از دونوع جمعيت در آغاز تاثيرات متقابلي برهم ميگذارند ولي بتدريج فرهنگ غني تر علايم چيرگي خود را نشان مي دهد و فرهنگ ضعيفتر را تحت شعاع قرار مي دهد.
اينكه گروههاي مهاجر با فرهنگ و جمعيت قبلي خود تماس داشته باشد و يا قطع تماس كرده باشد تاثيرات بسياري در پيروزي يا عدم پيروزي او دارد.در صورتيكه جمعيت مهاجر با جمعيت مادر در تماس فعال باشد و بويژه آنكه جمعيت مادر بر اثر خلاقيت و آفرينندگي در حال افزايش باشد سهم بسياري در پيروزي جمعيت مهاجر خواهد داشت.
عوامل بسياري سبب مي شود كه جمعيت مهاجر در برخورد با جمعيت بومي حدود زيستي خود را حفظ نمايد :نوع معتقدات نژادي ، اجتماعي و مذهبي در هريك از جمعيتها ممكن است سبب گردد كه جمعيت مهاجر از آميختگي دوري كند و يا با سرعت زياد آميختگي پيدا كند .
در آميختگي زيستي جمعيتي كه افزايش بيشتري داشته باشد غلبه خواهد كرد و صفات و مميزات نژادي خود را در جمعيت آميخته بيشتر نشان خواهد داد . مثلا اگر تنها مميزه ي نژادي ِ رنگ را در نظر بگيريم در هنگام برخورد دو جمعيت سياه و سپيد با يكديگر بشرط آنكه عوامل گوناگون آميختگي ي اين دو نژاد را كند نساخته باشد جمعيت در طول زمان بسوي رنگي ميل ميكند كه تعداد افراد وابسته بان رنگ بيشتر باشد .
مثلا اگر در طول زمان سد خانوار سفيدپوست با پنج خانوار سياه پوست آميخته باشد اكثريت جمعیت سفيدپوست و اگر نسبت برعكس بوده باشد اكثريت سياه پوست خواهد بود .
درباره آميختگي نژادها و اثرات آن بر حيات ملتها گاه گاه بحثهايي به ميان آمده است ولي نه در مسيري كه بتوان از لحاظ علمي بر آن ارج نهاد ،زيرا در اين بحثها غالبا يك طرف خواسته است از نژاد به معني فنوتيپ هاي مخصوصي دفاع كند و ديگري نيز خواسته است بگويد بر آثر آميختگي جمعيت ها فلان فنوتيپ بخصوص معدوم شده است.در صورتيكه در يك بحث علمي از نظر سياست جمعيت چگونگي ِ غنوتيپ هاي مخصوص مطرح نيست . گر چه اگر علاقه ي خاصي در ميان باشد مي توان چنين بحثي را در زمينه ي علوم ديگر دنبال كرد .
چون ممكن است عده يي باصطلاحات مخصوص علم وراثت ( ژنتيك ) آشنا نباشند و در نتيجه به مفهوم فراز ياد شده ي بالا خوب آگاه نشده باشند بشرح بيشتر آن مي پردازيم : اگر حيواني را در نظر بگيريم و در اين حيوان صفت مخصوصي را در چندين نسل متوالي مورد توجه قرار دهيم متوجه مي شويم هميشه و در تمام شرايط رنگ چشم اين حيوان بدون هيچگونه آميختگي نژادي يكسان نيست بلكه داراي چندين نمونه مي باشد.هريك از اين نمونه ها را يك فنوتيپ مي گويند و مجموعه ي اين فنوتيپ ها را يك ژنوتيپ . يعني افراد متنوعي كه از يك ريشه سرچشمه گرفته اند و در حقيقت اين تنوع در وجود هريك از آنها نهفته است و در صورت امكان مي توانند آن صور متنوع را بروز دهند .اگر نژاد خالص را به معني يك فنوتيپ بگيريم و هر گونه تنوع آنرا دليل عدم خلوص بدانيم باين اعتبار در دنيا هيچ نژاد خالصي وجود ندارد . ولي در نهاد هر فردي حداقل يك ژنوتيپ نهفته است و چنانكه اين فرد همواره با افراد وابسته بآن ژنوتيپ آميزش زيستي داشته باشد ، بتدريج افراد نسلهاي بعد از آميختگي هاي ديگر پاك مي شوند و مظهر خالص همان ژنوتيپ ميگردند . پس اينكه يك جمعيت جلوه گاه كداميك از ژنوتيپ ها باشد بستگي بآن دارد كه در گذشته افراد ژنوتيپ هاي مختلف در طول زمان با چه نسبت به آميخته باشند .
خصوصيات ِ زيستي ِ جمعيت مربوط به هريك از نژادهاي انساني كه باشد امروز بصورت واقعي در جمعيت حاضر وجود دارد و در تركيب موجود آن هيچ تغييري بوسيله بحث و گفتگو نمي توان پديد آورد . ولي اگر در نهاد جمعيتي صفات زيستي ِ نيرومندي وجود داشته باشد _ نيرومندي از آن جهت كه داراي ديناميسم نمودار ساختن تجليات خود باشد _ اين نيرومندي را بصورت آفرينندگي و پرباري نشان مي دهد . از اين نظر گفته اسوالد اشپيلنگر را كه مي گويد نژاد قوي هيچ مفهومي جز نژاد پربار و پر جمعيت ندارد بياد مي آورد .
دیریست که دشمنان ایران زمین انگشت اتهام بر عامل پیوستگی ایرانیان یعنی زبان پارسی زده اند و به لجن پراکنی نیست دست یازیده اند . در ابتدا لازم میدانم بگویم من به زبان پارسی و ترکی و گویندگان این دو زبان احترام میگذارم و روی سخن ما با اقلیت تجزیه طلب و کودن است .
از جمله ی این حرامزادگان تجزیه طلب پان ترکان هستند . از ادعا های این گجستگان این است که زبان فارسی یکی از لهجه های زبان عربی (!) است و در این راه کوشیده اند که بگویند زبان فارسی در تداوم زبان پهلوانیگ نبوده است ! :
اگر فارسی دری در تداوم زبان پهلوی بود چرا تا قرن هفتم هجری حتی یک بیت شعر در منطقهی استان فارس – که مسکن اصلی فارسزبانان است – به فارسی دری سروده نشده است و یک سطر نثر به زبان دری تا قرن هفتم هجری در این مناطق نوشته نشده است؟! در حالی که در مناطق دیگر بخصوص مناطقی که سلاطین، مراکز حکومتی خود را در آن قرار داده بودند آثار فراوان به زبان دری (فارسی) میبینیم؛ مثل مناطق تاجیکستان و افغانستان که مرکز حکومتهای سامانی و غزنوی بوده و عراق عجم (مناطق مرکزی ایران چون شهر ری، قم، کاشان، اراک، اصفهان) که مرکز حکومت سلجوقیان بوده است!
ااین حرامزادگان کودن از آنجایی که خرد ندارند نمیدانند که اولا زبان فارسی دری مخصوص منطقه ی فارس نبوده و در تمام ایران جاری بوده . این ابله نمیدانسته که در آن زمان کشوری به نام تاجیکستان و افغانستان وجود نداشته و سرزمین ها از سرزمین ایران بزرگ بوده اند و مردمان آنجا هم ایرانی خوانده میشدند . دیگر نیک است بگوییم نویسنده ی بی خرد نمیدانسته که حکومت های سامانی و غزنوی و سلجوقی همزمان نبوده اند !
سپس به جناب شیرین مغز نویسنده متذکر میشوم که آن زمان اینترنت و چاپخانه وجود نداشته تا کتاب حا به این راحتی باقی بمانند و اگر هم کتابی تالیف میشده به احتمال زیاد بوسیله همین سلاطین ترک که این نادان ها بدانها مینازند از بین میرفته !
دیگر برای این گجستگ بگوییم که فارس مدت زیادی زیر سلطه ی حرامزادگان آل بویه یا گسترش دهندگان فرهنگ تازی در ایران قرار داشته و اینها مولفان را مجبور میکردند تا کتب خود را به زبان اهریمنی تازیان بنویسند .
در انتها هم برای اینکه بی سوادی و ابلهی نویسنده به اثبات برسد میگوییم که شعرای شیراز فقط حافظ و سعدی نبوده اند . ابن بلخی که تبارش از بلخ بود ولی در فارس زاده شد و نیز شیخ روزبهان گواه سخن ماست .
در ادامه فراز هایی از نسک های پهلوی را خواهم نوشت . خوانندگان خود قضاوت کنند که آیا پهلوی ساسانی همان زبان فارسی امروز ما هست یانه !
از اردویراز نامگ میاوریم :
pad nām ī yazdān ēdōn gōwēnd kū ēw-bār ahlaw zardušt dēn ī padīrift andar gēhān rawāg be kard tā bawandagīh sēsad sāl dēn andar abēzagīh ud mardōm andar abē-gumānīh būd hēnd
دیگر نیک میدانم فراز هایی از تاریخ یعقوبی بنویسم .دروغ های این حرامزاده برای هر کسی که از تاریخ ایران بویی برده باشد قابل فهم است ! تا جایی که شاپور ذوالاکتاف را مغلوب شده ی تازیان میداند و در انتها هم به لجن پراکنی به دین زرتشتی دست یازیده !
پادشاهان عجمی
عجمان برای شاهان خود چیز های بسیاری ادعا میکنند که قابل قبول نیست . از جمله فزونی در خلقت تا آنجا که برای یکی چندین دهان و چندین چشم (؟) و برای دیگری صورتی از مس (؟) و بر شانه دیگری دو مار که مغز سر مردان خوراکش است (گمان برده که ضحاک پادشاه ایرانی بوده !!!!!!) و همچنین زیادی عمر و دفع مرگ (؟) که عقل آنان را نمیپذیرد و در شمار بازیها و یاوه گوییها بی حقیقت قرار میدهد .
عجمان پادشاهی فارس را از زمان اردشیر بابکان به شمار می آوردند . و پادشاهان پیشین او عبارت بوده اند از :
شیومرث (منظورش کیومرث بوده) هفتاد سال و اوشهنج (هوشنگ ) چهل سال و طهمورث سی سال و جم شاد ( منظورش جمشید بوده ) هفتصد سال و ضحاک هزار سال و فریدون پانصد سال و منوچهر صد و بیست سال و افراسیاب پادشاه ترک صد و بیست سال و زوطهماسب پنج سال و کیقباد صد سال و کیکاووس صد و بیست سال و کیخسرو شصت سال و کیلهراسب صد و بیست سال و کی بشتاسب صد و دوازده سال و کی اردشیر صد و دوازده سال و خمانی دختر چهر زاد سی سال ( هما منظورش بوده ) دارا پسر چهرزاد دوازده سال . پس اسکندر مقدونی یا همان ذوالقرنین او را کشت و پادشاهی عجمان پراکنده شد و پادشاهانی بنام ملوک اطوایف که مرکزشان در بلخ بود به پادشاهی رسیدند . اینان ستاره پرست بودند و خورشید و ماه و آتش و هفت ستاره را بزرگ میداشتند و مجوسی نبودند بلکه از کیش صایبان بودند (!!!!!!!!!!)
از اینجا مطالب زیاد میشود و من آن قسمت ها که مد نظرم هست برای شما مینویسم .
در مورد همه پادشاهان ایران بعد از اندکی توهین شرح آنها را با کمی دروغ نوشته ولی این از همه جالب تر بود .
هرمزد مرد و شاپور کودکی در گهواره بود . عجمان منتظر ماندند تا به حد بلوغ برسد . سپس لشکر کشی و بیداد گری او شروع شد . به شهر های عربستان لشکر کشی کرد و آبهای آنها را با خاک انباشته کرد . پادشاه روم الیانوس بجنگ با شاپور برخاست و همه قبایل عرب او را کمک کردند سپس قبایل عرب با شتاب بر شاپور تاختند و تا پایتخت با او جنگیدند تا آنجا که شاپور گریخت و پایتخت را خالی گذاشت و شهر و خزاین سلطنتی به غارت رفت (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
آنگاه تیر ناشناسی رسید و الیانوس را کشت رومیان یوبنیانوس را بپادشاهی برداشتند و او با شاپور صلح کرد . شاپور دشمنی عربها را در دل گرفت و به هر که از آنها که میرسید شانه اش را از جا درمیکرد و از این جهت او را ذوالاکتاف نامیدند . (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
...
یزدجرد (اول) مردی بد خلق و درستخوی و ستمکار و بدسیرت کم خیر و پر زیان بود او مردم را چندی شکنجه داد تا اسبش او را لگد زد و مرد .
...
بهرام گور پسر یزدجرد چون در عربستان تربیت یافته بود و زنان عرب او را شیر داده بودند هیبت شاهانه داشت (!!!!!!!!) پس از مرگ یزدجرد عجمان نخواشتند پسرش را جای او گذارند .
...
عجمان آتش را میپرستیدند در استنجا بجای آب از روغن بهره میجوییدند کاخ هایشان در نداشت بلکه از پرده استفاده میکردند . عجمان مادر و خواهر و دختران خود را به زنی میگرفتند (بله ازدواج با خواهر وجود داشت ولی ازدواج در ایران باستان صرفا به معنی آنچه تازیان گمان میبرند نبود . ازدواج به معنی آمیزش نبود) .
عجمان را حمام و مستراحی نبود .
در این روزگاران از مردمان جهان اندک شماری می اندیشند و از این اندک شمار , اندکی درست میندیشند و دگران بر نادانی خود گمان دانایی میبرند . اورمزد مرا از این گروه بدور دارد . شوربختانه امروز آنچه از تاریخ ایران در بسیاری از کتب و تارنما ها میاید , برداشت درستی از آن تاریخ شکوهمند نیست . من در اینجا هدف بر آن ندارم که نوشتاری بیهوده از تاریخی که در هر کجا یافته میشود بنویسم , هدف من آن است که آنچه بسیاری از مردمان نمیدانند بر آنها بنویسم . و بنیاد کار من بر راستی است پس ستیز من ما دروغ است . هر آنکس که دروغ میگوید مرا با او ستیز است . هر آنکس که بنیاد کارش بر بدی است دروغ میگوید . و هر آنکس که دروغگو را پشتی کند پس او هم دروغگوست .
در این تارنما کوشیدم تا پارسی بنویسم و از واژگان تازی و غربی , تا بدانجا که توان داشتم , بهره نجستم . جز راستی در آن هیچ نمینویسم و چنانچه سخنی آوردم که درست نبود , آنرا ویرایش خواهم نمود .
در ادامه لازم میدانم بگویم که هر گونه نظری که بنیانش بر اندیشه های حزب پان ترکان , تازی گرایی و ... باشد از آنجایی که تمام اینها جز دروغ چیزی برای گفتن ندارند بیدرنگ زدوده خواهد شد .